صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

بخشی از بخش دوم

« وه که در جهان کدام ابلهی به پایه یِ ابلهیِ رحیمان رسیده است و در جهان چه چیز به اندازه یِ ابلهیِ رحیمان مایه ی رنج فراهم کرده است!

وای بر آن عاشقانی که از رحم شان برتر، پایگاهی ندارند.

شیطان روزی با من چنین گفت:« خدا را نیز دوزخی هست. دوزخِ او عشق به انسان است.»

و چندی پیش شنیدم که گفت:« خدا مرده است. رحمِ خدا به انسان او را کشت.»

پس، از رحم دوری کنید. از آن سوی هنوز ابری گران به جانب انسان می آید! همانا من نشانه های آشفتگی هوا را چه نیک می شناسم!

اما در این گفته نیز بدَرَنگید: عشقِ بزرگ بر فراز تمام رحمِ خویش جای دارد، زیرا خواهان آفریدن معشوق است!

« من خود را فدای عشقِ خویش می کنم و همسایه ام را نیز چون خود.»: این است سخن آفرینندگان همه!

باری ، آفرینندگان همه سخت اند.

چنین گفت زرتشت.»                                       « فریدریش ویلهلم نیچه»

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                         « پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده» 

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا می داند، می بیند، می خواند، می نویسد، عشق می ورزد و آن را در وجود آدمی قرار می دهد، چون برای ستاره ها که نور را.

آدمها، جهانی را می آفرینند، جهانی را روشن می کنند و اگر بمیرند، جهان آنها تا ابد زنده است؛ آدمی هرگز نمی میرد اینگونه...

آدمی از عشق فروزان است، آنگاه که خاموش می شود، عشق او اما، فراموش نمی شود.

آدمی از آنگاه که فراموش کرده، خاموش شده است.

هر ستاره که فراموش کرده چگونه می تابد و چه جهانی را زنده می کند، می میرد. ستاره های روشن، نور ستاره های مرده را جذب می کنند، اما هرگز نمی توانند بر جهان آنها بتابند؛ تنها نور است که ماندنی است، تنها عشق...

ستاره ام سرد بود، تو روشن اش کردی و گرم،... و من می تابم اکنون بر زمین،ای آسمان من! و تو با منی و او با ماست؛ آری

آری « خدا نور وجود بخش آسمانها و زمین است.»* فقط ستاره ندارد، ما ستاره های اوئیم، ما آدمها... و او می تابد و ما روشنیم ... تا ابد ... که نور اوئیم...

ای نور وجود بخش یاری مان ده که فراموش نکنیم، که بتابیم تا ابد... آمین!

                                                                   « طاهره مهدیپوررابر»


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥ - طاهره مهدیپوررابر |لینک به نوشته

 

یک دعا!

«خدای من! به خاطر من، خودت را ناراحت نکن؛ مرا همانطور که هستم، خلق کن. من در امور کوچک پر ادعا هستم. اما در کارهای بزرگ ساده و فروتنم. در امور کوچک، خودخواه به نظر می رسم، اما در کارهای بزرگ، حتی قادر به فدا کردن جان خود نیز هستم.ظاهراً در امور کوچک و بی اهمیت، ناپاک و گناهکار به نظر می آیم، اما جز در پرتو معصومیت و تقوا نمی توانم خوشبخت باشم.

خدایا! مرا طوری خلق کن همسرام بتواند احساسات درون مرا بخواند.

خدایا ، خدایا! همسرام را نجات بده، زیرا او واقعاً مرا دوست دارد و بدون وجود من خیلی بدبخت خواهد شد. اما کاری کن که او قبل از من بمیرد؛ زیرا او در ظاهر، خیلی قوی به نظر می رسد، اما اگر دیگر صدای مرا در خانه مان نشنود، سخت نگران خواهد شد.

خدایا! در درجه ی اول، او را از اضطراب برهان. کاری کن که من همیشه در خانه باشم و سر و صدا راه بیندازم، حتی اگر لازم باشد که گاهی چیزی را هم بشکنم. به من کمک کن که نسبت به او وفادار باشم و با کسانی که او از آنها نفرت دارد، روبرو نشوم؛ این کار برای او نامبارک است؛ زیرا زندگی خود را در وجود من بنا نهاده است.

خدایا! خانواده ی ما را در کنف حمایت خود قرار بده، کنسوئلوی تو، آمین!»

         (بخشی از دعایی که آنتوان دو سنت اگزوپه ری برای کنسوئلو نوشته است)

ازکتاب: خاطرات گل سرخ/ ترجمه:موگه رازانی(کتاب نادر۸۰) البته من آن راهنوز نخوانده ام.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک دعا!

برای تو،نمی دانم، برای تو که با کلمات هم نمی شود حرف زد، چگونه بنویسم.

خداوندا! امشب که در اتاق خودم نیستم آرزوی دیگری دارم. می خواهم اتاق مرا که وسعت اش خفه ام می کند، به گونه ای دیگر وسیع کنی. آن را به اندازه ی جسم ام کن و یک پنجره به اندازه ی چشم هایم بر آن بگذار؛ من چنین وسعتی را هرگز نداشته ام، هرگز.

خداوندا! لااقل خانه ای بده مرا به اندازه ی قلب ام با پنجره ای به اندازه ی دوست داشتن؛زیرا تمام دنیا را از آن خواهم دید و به اتاق ام خواهم آورد؛ چیزی به بزرگی ِ عشقی که تو وسعتش داده ای در گوشه ای از نگاه ات، که عاشقانه نگاهم می کنی همیشه...دوستت دارم! دوستم بدار، دوستمان بدار، آمین!

                                                           «طاهره مهدیپوررابر»

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥ - طاهره مهدیپوررابر |لینک به نوشته

 

...

« من، چرا همیشه خاموشم؟»؛ شمع ها این را می گویند و می میرند.

هستی ِ مطلق

عزرائیل! ای فرشته ی مرگ! من نمی توانم بمیرم، چرا که زنده نیستم.

دنیای ِ کلمات

قبل از حرف زدن ام را به یاد نمی آورم، از وقتیکه حرف می زنم، از یاد برده ام.

مرگ

ما را به گونه ای نوشت که برای زیستمان، مفهوم نخواهیم؛ از آنگاه که در پی معنایمان شدیم، بی معناترین کلمه ها شد«انسان».

اسطوره سازی

کدامیک بزرگتر بوده اند؟ : قورباغه ای که از باد کردن غبغبش ترکیده؛ یا بادکنکی قورباغه ای شکل که بادش کرده اند و بعد ترکیده!

غم ِ شادی بخش

بگذار جوانی که سر در گریبان از خیابان می گذرد، غم های مرا با خودش ببرد؛ او به جای من افسرده خواهد بود، تو به جای اش شادی کن ، شادم کن.

استقلالِ زبانی

هیچ کس چون من خطا نکرده؛ من در اشتباهاتم یگانه ام.

پژواک ِ سکوت

چرا خاموش باشم؟ از هر صدا، راهی به ابدیت باز است!

منقدان

بیمارانی که می بینید، همگی در زمستان گرمازده شده اند، به خاطر بالا بردن بیش از حد شعله ی بخاری شان.

...

برای یک نویسنده هم، مقدس ترین چیز، یک کاغذ سپید است. 

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                          The Einsteinic words :  طاهره مهدیپور رابر


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥ - طاهره مهدیپوررابر |لینک به نوشته