یک دعا!

«خدای من! به خاطر من، خودت را ناراحت نکن؛ مرا همانطور که هستم، خلق کن. من در امور کوچک پر ادعا هستم. اما در کارهای بزرگ ساده و فروتنم. در امور کوچک، خودخواه به نظر می رسم، اما در کارهای بزرگ، حتی قادر به فدا کردن جان خود نیز هستم.ظاهراً در امور کوچک و بی اهمیت، ناپاک و گناهکار به نظر می آیم، اما جز در پرتو معصومیت و تقوا نمی توانم خوشبخت باشم.

خدایا! مرا طوری خلق کن همسرام بتواند احساسات درون مرا بخواند.

خدایا ، خدایا! همسرام را نجات بده، زیرا او واقعاً مرا دوست دارد و بدون وجود من خیلی بدبخت خواهد شد. اما کاری کن که او قبل از من بمیرد؛ زیرا او در ظاهر، خیلی قوی به نظر می رسد، اما اگر دیگر صدای مرا در خانه مان نشنود، سخت نگران خواهد شد.

خدایا! در درجه ی اول، او را از اضطراب برهان. کاری کن که من همیشه در خانه باشم و سر و صدا راه بیندازم، حتی اگر لازم باشد که گاهی چیزی را هم بشکنم. به من کمک کن که نسبت به او وفادار باشم و با کسانی که او از آنها نفرت دارد، روبرو نشوم؛ این کار برای او نامبارک است؛ زیرا زندگی خود را در وجود من بنا نهاده است.

خدایا! خانواده ی ما را در کنف حمایت خود قرار بده، کنسوئلوی تو، آمین!»

         (بخشی از دعایی که آنتوان دو سنت اگزوپه ری برای کنسوئلو نوشته است)

ازکتاب: خاطرات گل سرخ/ ترجمه:موگه رازانی(کتاب نادر۸۰) البته من آن راهنوز نخوانده ام.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک دعا!

برای تو،نمی دانم، برای تو که با کلمات هم نمی شود حرف زد، چگونه بنویسم.

خداوندا! امشب که در اتاق خودم نیستم آرزوی دیگری دارم. می خواهم اتاق مرا که وسعت اش خفه ام می کند، به گونه ای دیگر وسیع کنی. آن را به اندازه ی جسم ام کن و یک پنجره به اندازه ی چشم هایم بر آن بگذار؛ من چنین وسعتی را هرگز نداشته ام، هرگز.

خداوندا! لااقل خانه ای بده مرا به اندازه ی قلب ام با پنجره ای به اندازه ی دوست داشتن؛زیرا تمام دنیا را از آن خواهم دید و به اتاق ام خواهم آورد؛ چیزی به بزرگی ِ عشقی که تو وسعتش داده ای در گوشه ای از نگاه ات، که عاشقانه نگاهم می کنی همیشه...دوستت دارم! دوستم بدار، دوستمان بدار، آمین!

                                                           «طاهره مهدیپوررابر»

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش سميعی

سلام گرامی بدین وسیله: اینجانب سروش سمیعی فرزند متولد به شماره ی شناسنامه ی شمار را به خوانش "زمان به وقت من ایستاده..." در سینمـا پارانوئید دعوت می کنم. با تشکر فراوان

غزل محض

سلام عزيز روزی شبلی پيامبر از پروردگار پرسيد: پروردارا آيااين جهان وانسانها همه آفريده ی توست؟ پروردگار فرمود: آری شبلی همه ی اينها آفريده ی منند جز تو..... که خود منی يا حق

سروش سميعی

سلام گرامی از لطف شما بی اندازه ممنونم

احمد

به کسی نمی گم که می ترسم . به همه می گم من می تونم . من فکر می کنم , پس هستم . بدون پیشبینی و بدون تردید حرکت می کنم و از درون می ترسم . می ترسم که همه ی کارام بی معنی باشه

مازيار نيستانی

زنی که در سواحل پولاد می دويد / گفت خدا خدا خدا /تو چرا آسمان تهران را از ياد برده ای...(براهنی)

مازيار نيستانی

زنی که در سواحل پولاد ميدويد/گفت خدا خدا خدا /نوچرا آسمان تهران را از ياد برده ای...(براهنی)

احسان

سلام . حيف آمد به اينکه از سايتت لذت بردم را اعتراف نکرده بروم . لذت بردم.

طاهره مهديپوررابر

سلام آقای احمد بلاگر دچار اشکال شده نتونستم درست پيام بذارم با اين حال از همدردی هاتون متشکرم موفق باشيد.

مونا زنده دل

صد بار گفتم بچّه را در خانه هاي خالي نگذار در پنج ِ عمودي که مي رود بالا که ... . . . به روزم

مازيار نيستانی

ديشب قهاری را خواب ديدم در يک بيابان بوديم من می ترسيدم مار نيشم بزند ... قهاری را ناگهان ديدم نشسته بود مثل هميشه نشسته بود و شعری خواند که محتوای خيامی عجيبی داشت در خواب از محتوای شعر وشکل بيانش شوکه شدم گو اينکه محتوای اين گونه ای داشت (ما که آمده بوديم دنيا را بگيريم /حالا ببين دنيا چگونه ما را گرفته ...) گفتم آقی قهاری ای شعر کی بود گفت چه فرقی می کند ... شعر قبرستون ....ومن از گفتن اين جمله از خواب پريدم قهاری را هميشه شاعر می دانم