بخشی از معاملات(اصل ششم)

... سهل تستری می گويد: سی سالست که من با حق تعالی سخن می گويم، و مردمان می پندارند که با خلق می گويم؛ و اين محال نيست، که کس باشد که وی را عشق مخلوقی چنان بگيرد که در ميان مردمان باشد و سخن کس نشنود و مردمان را نبيند، از دوستی و مشغولی، وليکن هر کسی را بدين غره نبايد شدن، که بيشتر آن باشد که در ميان خلق از سر کار بيفتد.

... يکی مر رهبانی(عابد خلوت نشين) را گفت که: نهمار(عجب) صبوری بر تنهايی! گفت: من تنها نه ام، همنشين حق ام، چون خواهم که با وی راز گويم، نماز کنم، و چون خواهم که با من راز گويد، قرآن خوانم.

... فضيل تنها نشسته بود، يکی به نزديک وی آمد و گفت: به چه آمده ای؟ گفت: برای آسايش و مؤانست به ديدار تو، گفت: به خدای که اين به وحشت نزديکترست، نيامده ای الا برای آن تا تو مرا مردمی کنی به دروغ، و من ترا مردمی کنم به دروغ، و تو دروغی بر من به پيمايی و من يکی بهر تو، تا تو از اينجا بازگردی يا من از اينجا برخيزم...

... و چون عيسی را گفتند: چگونه ای؟ گفت: آنچه سود من در آنست در دست من نيست، و آنچه زيان من در آنست بردفع آن قادر نيستم، و من گرو کار خويشم و کار بدست ديگريست، پس هيچ درويشی نيست درويش تر از من!

... و چون ربيع خيثم را گفتندی : چگونه ای؟ گفت: ضعيف و گناه کار، روزی خود را می خورم و اجل خود را چشم می دارم.

... و ابودردا را گفتندی: چگونه ای؟ گفتی: خير است، اگر از دوزخ ايمن شوم!

... و اويس قرنی را گفتند: چگونه ای؟ گفت: چگونه باشد کسی که بامداد برخيزد و نداند که شبانگاه خواهد زيست يا نه و شبانگاه نداند بامداد را خواهد زيست يا نی.

... و مالک دينار را گفتند: چگونه ای؟ گفت: چگونه باشد کسی که عمرش می کاهد و گناهش می افزايد.

... و محمد بن واسع را گفتند: چگونه ای؟ گفت: چگونه باشد کسی که هر روز به آخرت نزديکتر می شود و بر گناه دليرتر می باشد.

... و حامد لفاف را گفتند: چگونه ای؟ گفت: چگونه بود حال کسی که به سفر دراز می شود و زاد ندارد، و به گوری تاريک می شود و مونس ندارد، و بر پادشاه عادل می شود و حجت ندارد.

... و حسان بن سنان را گفتند: چگونه ای؟ گفت: در آرزوی آنم که يک روز به عافيت باشم، گفتند: نه به عافيتی؟ گفت: عافيت روزی باشد که بر من معصيت نرود.

... و يکی را در وقت مرگ پرسيدند که چگونه ای؟ گفت: چگونه باشد کسی که لابدست وی را که بميرد، و وی را برانگيزند و حساب خواهند.

...                                            نقل از کيميای سعادت:« امام محمد غزالی » 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... و اما نپرسيد مرا بشری؛ و باری گفتمی: خاکستر شده ام؛ ندانستم از چه سوخته ام که باد را يارای همراهی ام نيست و باران را توان جمع آوری ام؟

 هر چه بود، اين خاکِ سرد، گسترده بر زمين، از آتش ِ تو بود، ای آسمان ِ من!

... و گفتمت: چگونه ای؟ و گفتی: اينگونه!

و آنگونه شدی، که اينگونه بودم

(تو) بودی و (من) شدم ... هیچ هیچ هیچ...

                  (در جو زبانی قرن۴هجری آفتابی) « طاهره مهدیپوررابر»                    

 

/ 6 نظر / 29 بازدید
غزل محض

سلام بالاخره يه جا اولين شديم خدا شکرت خيلی وقته به ما سر نمی زنيد با اسماعيل خويی بروزم ومنتظرتان تا فعلا خداحافظ!!

غزل محض

سلام ممنون از تشريف فرمائی ات وممنونبابت تذکر تون راجع به اشکالات تایپی اصلاح شدند . در ضمن در صورت تمايل به تبادل لينک من در خدمتم تا فعلا خداحافظ!!!

غزل محض

سلام عزيز اين پيرچنار شما مرا ياد سرو کاشمر انداخت فلسفه ای که در دل درختی پنهان است ممنون بابت لينک زيبايتان متقابلا لينک شما با افتخار اضافه شد تا فعلا خدا حافظ !!!

علی ابدالی

سلام ....بلاگ جالبی بود ..استفاده بردم ....با یک شعر وحادثه ی ۳ به روزم ...

سارا

عالی بود[لبخند][لبخند]